/*
/*]]>*/
نمی بینم دیگه هیچ کس برای
غربت چلچله ها گریه کنه
نمی بینم که دیگه چشم کسی
واسه تنها یی ما گریه کنه
چشم من مثل قدیم ها نمی خواد
مث ابرهای سیا گریه کنه
دیگه کم کم از خودم بدم می آد
تن پوسیده م و مرگم نمی خواد
میون این همه سایه
سایه ی من دیگه مرده
آخه تنهایی ی کهنه
خورشید رو از اینجا برده
لب من شهر سکوته
توتنم زندگی مرده
دستی از اونور ابرها اومده سایه ام رو برده
دیگه کم کم از خودم بدم می آد
تن پوسیده م و مرگم نمی خواد
دیگه دردم به سراغم نمی آد
خاک سرد تنم و پس می زنه
کسی که صداش به ابرها می رسید
مرده اما یاد گنگ اش بامنه
چشم خشکیده ی من کاش می دونست
حالا وقت خوب گریه کردنه
دیگه کم کم از خودم بدم می آد
تن پوسیده م و مرگم نمی خواد
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به
فرشتگان این گونه می گفت می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و
یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.... و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و.......... خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و
سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای
دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.... سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند... خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات
را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور
کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا
را پر کرد.... هیچی نمیتونم بگم خودمم وقتی این رو خوندم بغض گلوم رو
گرفت