تبليغاتX
شعرزیبا ،ریاضی ،مطالب روز و....
 
انا لله وانا الیه راجعون

با عرض تسلیت

ایت الله منتظری به ملکوت اعلی پیوست

نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 1388/09/29 |
 


نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 1388/09/29 |

باز طوفانی شده دریای دل

موج سر بر ساحل غم میزند
باز هم خورشید رنگ خون گرفت
بر زمین نقشی ز ماتم میزند


باز جام دیده ها لبریز شد
باز زخم سینه ها سر باز کرد
در میان ناله و اندوه و اشک
حنجرم فریادها آغاز کرد


می نویسم شرح این غم نامه را
داستان مشک و اشک و تیر را
می نویسم از سری کز عشق دوست
کرد حیران تیغه شمشیر را


گوئیا با آن همه بیگانگی
آب هم با تشنگان بیگانه بود
در میان آن همه نامردمی
اشک آب و دیده ها پیمانه بود


تیغ ناپاکان برآمد از نیام
خون پاکی دشت را سیراب کرد
خون خورشید است بر روی زمین
کآسمان تشنه را سیراب کرد


می شود خورشید را انکار کرد؟
زیر سم اسبها در خاک کرد؟
می شود آیا که نقش عشق را
از درون سینه هامان پاک کرد؟


گر نشان عشق را گم کرده ایم
در میان آتش آن خیمه هاست
گر به دنبال حقیقت میرویم
حق همینجا حق به روی نیزه هاست


گریه ها بر حال خود باید کنیم
او که خندان رفت چون آزاد شد
ما سکوت مرگباری کرده ایم
....او برای قرنها فریاد شد

بازهم در ماتم روی حسین
باز هم در سوگ آن آلاله ایم
یادتان باشد حیات عشق را
وامدار خون سرخ لاله ایم
 
نوشته شده توسط حسین در شنبه 1388/09/28 |

ا

جهان پرشور و ماتم شد

همه دلها پر از غم شد

بیا یا حضرت زهرا(س)

ببین ماه محرم شد

 

نوشته شده توسط حسین در شنبه 1388/09/28 |

روز مرگم هرکه شیون کرد از دور و برم دور کنید
همه را مست و خراب از می و انگور کنید

مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید
مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگزارید بیاید واعظ
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید
شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

روز مرگم وسط سینه‌ی من چاک زنید
اندرون دل من یک قلم تاک زنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفت... 

نوشته شده توسط حسین در شنبه 1388/09/21 |
/* /*]]>*/ نمی بینم دیگه هیچ کس برای غربت چلچله ها گریه کنه نمی بینم که دیگه چشم کسی واسه تنها یی ما گریه کنه چشم من مثل قدیم ها نمی خواد مث ابرهای سیا گریه کنه دیگه کم کم از خودم بدم می آد تن پوسیده م و مرگم نمی خواد میون این همه سایه سایه ی من دیگه مرده آخه تنهایی ی کهنه خورشید رو از اینجا برده لب من شهر سکوته توتنم زندگی مرده دستی از اونور ابرها اومده سایه ام رو برده دیگه کم کم از خودم بدم می آد تن پوسیده م و مرگم نمی خواد دیگه دردم به سراغم نمی آد خاک سرد تنم و پس می زنه کسی که صداش به ابرها می رسید مرده اما یاد گنگ اش بامنه چشم خشکیده ی من کاش می دونست حالا وقت خوب گریه کردنه دیگه کم کم از خودم بدم می آد تن پوسیده م و مرگم نمی خواد
نوشته شده توسط حسین در شنبه 1388/09/21 |
روز محشر وقت پرسیدن ز من رب جلی
گفت تو غرق گناهی؟ گفتمش یا رب بلی
گفت پس آتش نمیگیرد چرا جسم و تنت؟
گفتمش چون حک نمودم روی قلبم یا علی
عید غدیر مبارک
نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 1388/09/15 |

دل را ز علی اگر بگیرم چه كنم

بی مهر علی اگر بمیرم چه كنم

                  فردا كه كسی را به كس كاری نیست

                         دامن علی اگر نگیرم چه كنم ؟

نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 1388/09/15 |
 
سلام دوستای خوبم ببخشید هم قالب وبم عوض شد و هم همه مطالبم رو اپ کردم دلم خیلی گرفته بود گفتم شاید اینجوری دلم سبک شه ببخشید

راستی نظر یادتون نره لطفا نظر هر لینک رو روی خودش بدین

مرسی

نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه 1388/09/11 |

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت
می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که
دردهایش را در خود نگاه میدارد....
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،
گنجشک هیچ نگفت و..........
خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی.
این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه کلامش بست....
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند...
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو
از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به
دشمنی ام برخاستی
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد....
هیچی نمیتونم بگم خودمم وقتی این رو خوندم بغض گلوم رو گرفت

به خاطر ناشکری هام

یا حق

نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه 1388/09/11 |